Showing posts with label پدرام. Show all posts
Showing posts with label پدرام. Show all posts

Wednesday, August 24, 2011

کمکهای جنسی





امروز صبح بی بی سی فارسی این تیتر رو زده بود

کشتی حامل کمکهای جنسی ایران عازم سومالی می شود


تا دیدمش به یاد این خاطره افتادم و خنده ام گرفت توی فیس بوک هم لینک دادم با اشاره به ایهامی که در صفت جنسی وجود داره گرچه که دوستی خوشش نیومد و با کنایه ابراز نارضایتی کرد ولی به هر حال گفتم خاطره را برای شما هم بگم

واپسین سال های جنگ بودو من دانش آموز آموز دبیرستان بودم منزل پدری در کرج بود - هنوز هم هست - مارا برای راه پیمایی روز بسیج که ۵ آذر بود به اجبار برده بودند به خیابان یا میدانی که سخنرانی رفسنجانی را بشنویم . زمستان های کرج هم آن سال ها سرد بود و پر برف خلاصه چنان برف و بورانی گرفت که تقریبن سخنرانی نیمه کاره رها شد و هر کس دنبال ماشین یا اتوبوس یا وانتی میگشت که توی سوز و سرما سوار شود و برگردد به مرکز شهر . یه سری وانت هم کمک های اهدایی مردم به جبهه را آورده بودند که داشتند خالی بر میگشتند و ملت را سوار میکردند . ما هم که جوان و پر انرژی سرما به هیچ جایمان نبود و داشتیم خندان و مسخره بازی کنان بر میگشتیم به پای پیاده با دوستان یکی از این وانت ها یک بنر بزرگی داشت رویش نوشته بود کمک های جنسی مردم شهرستان کرج برای جبهه های جنگ حق بر باطل پشت وانت هم پر بود از خواهران بسیج که برای راهپیمایی آمده بودند و چون وسیله نبود سوار بر وانت بر میگشتند کاش ،میشد از آن صحنه عکس گرفت :)))
خلاصه این شد سوژه خنده ما و دوستان در آن روز سرد آذر ماه ۶۵

Wednesday, July 27, 2011

دلم گرفت از سکوت اینجا.

آهای دوستان کجایید ؟ دلم گرفت از سکوت اینجا. دیشب نا امیدانه به این فکر میکردم که باید باور کرد که از زمانی که هر کدام از ما یک گوشه دنیا پرت شده ایم، یک فصل از زندگی به آخر رسید و فصل دیگر آغاز شده. فصلی که درآن دیگر به دور هم بودن های مجازی باید بسنده کرد و به همین اندک قانع بود. باید تنهایی رو پذیرفت و با آن کنار آمد . باید با سکوت اطراف آشنا شد .
باید پذیرفت که دور که میشوی دغدغه ها و حرف ها و دید گاه هایت متفاوت میشود. باید با این حقیقت کنار آمد که آدم ها حتا حوصله نمیکنند دور یک میز مجازی شبیه این، دو کلام گپ بزنند بس که در زندگی غرق شده اند.

Thursday, July 21, 2011

اندر معایب مهاجرت در ۴۰ سالگی

نشستم اینجا توی آفیس یکی از بزرگترین شرکت های دنیا در بخش خطوط انتقال برق در منچستر . اسمش رو نمیارم که ریا نشه :). شرکت ما بخشی از پروژه ها شون رو انجام میده و منم برای همین منظور اومدم تو آفیس اصلی شون.
بدون اغراق بیشتر از نیمی از مهندس های جوون توی این آفیس از هند و پاکستان هستند! خیلی هاشون کمتر از یک ساله که اومدن انگلیس و سابقه چندانی هم ندارند. انگلیسی هاشون البته از نظر ساختاری درسته گرچه لهجه خودشون رو دارن و اصراری هم بر تغییر لهجه ندارند ، شاید چون ایندین اکسنت دیگه جا افتاده توی دنیا برا همه انگلیسی زبون ها.
با خودم فکر میکنم این همه جوون با سواد و تحصیل کرده و پر انرژی توی ایران بیکار موندن یا دارن با در آمد های زیر خط فقر سر میکنند چرا اونا نباید بتونن بیان و خودشون رو نشون بدن توی دنیا؟
...
الان ۲ ساعت گذشته و زدم بیرون از آفیس نشستم تو فضای باز یه پاب با صفا و یه لیوان آبجو گذاشتم جلوم و دارم از آرامش اطراف لذت مبیبرم. آدم ها دور میز های در و بر دارن نوشیدنی مینوشن و گپ میزنن با لهجه منچستری که من خیلی وقتا برام فهمیدنش سخته. منظره اطرف هم زیبا است اگر چه هوا ابری است و بوی بارون هم میاد. برای اواخر جولای سرد هم هست . تا میام خودم رو ول کنم توی این آرامش اطراف باز یادم میاد که چقدر آدم هایی که میشناسم و میلیون ها دیگه که نمیشناسمشون توی ایران محرومند از این آرامش. یه تعدادشون انقدر محرومیت کشیدن که حتا اگر همین امروزم محیط براشون مهیا بشه اصلان بلد نیستن لذت ببرن.
...
نمیدونم کی شاید هیچ وقت نشه از اون محیط کنده شد و با فراغ بال جذب این محیط شد. چون سخته تصاویر گذاشته رو فراموش کنم . شایدم دیگه غیر ممکن باشه. اینم لابد از معایب مهاجرت است در دهه چهارم زندگی ...

Wednesday, July 13, 2011

سفر نامه در ۴ پرده

هفته اول جولای رفتیم یه جایی ۱۶۰ کیلومتری غرب اتاوا برای کانو سواری . یه دوره دو روزه بود که ترست از آب های خروشان یه به قول این ها آب های سپید بریزه و بدونی چطوری قایق رو کنترل کنی چپ نشه. هیجان زیادی دشت به ویژه وقتی که قبل از آغاز دوره یه فرم امضا کرده بودیم و ریسک اتفاقات احتمالی رو پذیرفته بودیم! ترکیب این هیجان روی آب و شب مانی توی چادر و کمپینگ حسابی حالمون رو خوب کرد. آخر کار که عکاس مرکز آموزش کانو سواری عکس همون رو که بی هوا آزمون گرفته بود نشون داد دیگه خیلی بیشتر خوش خوشانمان شد و احساس ادونچری کردیم اساسی.
بعد که از این بخش از سفر فارغ شدیم ۳ ساعت راندیم به سمت جنوب تا رسیدیم به کینگستون که پایتخت اول کانادا بوده و درست لب رود خونه عظیم سن لورنس قرار داره در منطقه معروف هزار جزیره. توی مسیر ۳ ساعته انقدر دریاچه و مرداب بود که کم کم داشت برامون تکراری میشد منظره ها . یاد مسیر های مرکزی ایران افتادم که ساعت ها رانندگی میکردی و همش دشت بود و دشت و بیابان تکراری. خوب اینم هم از خاصیت های طبیعت است که حتمن باید متفاوت باشه و گر گلی یه بویی داشته باشه !
شهر چیز خاصی نداره غیر از اینکه میتونی کروز بگیری و در حالیکه از بلند گو های کشتی دو نفر در در قالب یه مکالمه با چاشنی طنز شسته رفته کانادایی دارن از تاریخچه جنگ بین کانادا امریکا و موقعیت کینگستون و هزار جزیره و ... بت اینفورمیشن میدن از آفتاب و آبی آب و منظره جزیره های کوچیک و بزرگ اطراف لذت ببری. بهترین وقت هم برای این کروز به نظر من دم غروب است که میتونی از نور مایل خورشید استفاده کنی و عکس بگیری.
...
فرداش هم راه افتادیم به سمت روستای کانادا بالا.این روستا در حقیقت یه شهرک باز سازی شده به سبک نیمه قرن ۱۹ که یه سری آدم با همون لباس های قرن ۱۹ دارن توش ادای زندگی کردن و کار کردن رو در میارن. و البته جدی جدی کار انجام میدن. خیاط و آهنگر و کشاورز و مغازه دار و جارو ساز و چاپخانه دار و ... و اگر باشون گپ بزنی اینفورمیشن خوبی در مورد زندگی های اون زمان بهت میدن. مثل متوسط تعداد فرزند که ۶ تا بوده اون زمان سطح در آمد و هزینه های مردم یا مثلا نا برابری حقوق بین زن و مرد آموزگار ( ۳۵۰ دلار در سال برای آقای معلم در برابر ۱۷۰ برای خانم معلم ) البته با توجه به اینکه از همون زمان تحصیل مجانی بوده و حقوق آموزگار و هزینه های ساختمان رو دولت پرداخت میکرده . این حقوق نسبتن کمی بوده اگر بدونیم پزشک روستا ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ تا میساخته در سال. و یه دست لباس زنانه شیک و مد روز از روی ژورنال هایی که از پاریس میومده ۱۰ دلار تموم میشده. در تمام مدتی که اونجا میچرخیدم فیلم " دیگران " جلوی چشمامون بود و احساس میکردیم بین یه سری روح قدم میزنیم
...
توی راه بر گشت هوس کردیم به یکی از جزیره هایی که با یه پل به خشکی متصل میشد چرخی بزنیم. قبلا از روی نقشه میدونستم که خط مرزی امریکا و کانادا از جنوب جزیره رد میشه ولی دیگه فکر نمیکردم در چند دقیقه به مرز برسم! خلاصه همینطور که میروندم یه هو دیدم مسیر برگشت به خاک کانادا ندارم و خیابون به سمت امریکا یه طرفه شده! از اونجایی که پاسپورت همراه نداشتیم ( اگر هم داشتیم ایرانی بود و از نداشتنش بد تر) همونجا ایستادم کنار. تا یه پلیس آمد و پرسید اینجا چیکار میکنین؟ ما هم شبیه بچه مظلوم ها براش توضیح دادیم که میخوایم بر گردیم خونمون و نمیشه. گفت هیچ راهی ندارین جز اینکه گیت خروجی کانادا رو رد کنید و اونور مرز در بزنید و دوباره وارد کانادا بشین. گفتم بدون پاسپورت؟ گفت سر گیت برای آفیسر توضیح بدین دوباره .
خلاصه یه تک پا زدیم به امریکا و دور زدیم پشت گیت که شبیه عوارضی قدیم تهران - کرج بود و منتظر شدیم تا نوبتمون بشه. همینطور که منتظر بودم به مامک گفتم اگر کار به بازجویی و اینا کشید داستان رو مو به مو بدون کم و زیاد تعریف میکنیم ( بس که به عادت ایران همش خودمون رو مجرم میدونیم مگر اینکه خلاف اش ثابت بشه ) نوبتمون شد و دوباره برای آفیسر جدید داستان رو گفتم و اضافه کردم غیر از گواهی نامه های رانندگی مون هیچ کارت دیگه ای همراه نداریم . یکی دو تا سوال کرد در مورد محل زندگی و کار و اقامت توی کانادا و مشخصات رو توی کامپیوتر چک کرد و گفت به سلامت !!
خلاصه با خوشی تموم شد و بر گشتیم به آغوش گرم کانادا .
...

بزرگترین جزیره هزار جزیره اسمش ولف است که میشه ماشین رو سوار فری کرد و رفت تو جزیره گشتی زد. فری هم مجانی است البته! از اونجایی که خیلی دوست داشتم این جور سواری رو که فقط تو فیلم ها دیده بودم امتحان کنم روز آخر سفر رفتیم و یک ساعتی ایستادیم تا نوبت شد و سوار فری شدیم. تو جزیره پر است از توربین های بادی که با جریان بعد دایمی که تو دره رود خونه در جریان است الکتریسیته پاک تولید میکنه.
یه ساحل خیلی نقلی و تر و تمیز هم داره توی جزیره که نفری ۸ دلار به اضافه ۲ کیلومتر پیاده روی باید صرف کنی تا بش برسی . یه یخدون پر از یخ و آبجو هم دست گرفتیم دونفری و راه افتادیم به سمت ساحل. خلاصه ترکیب آب و آفتاب و آبجو حسابی حالمان رو جا آورد و عکاسی هم دیگه داستان رو تکمیل کرد تا غروب که دوباره بر گشتیم و سفر اقا فری شدیم و راندیم به سمت خونه .

نیمه شب رسیدیم خونه و سفر به سلامت به انتها رسید
...
و از همه این ها گذشته کاش این سفر ها رو میشد گروهی انجام داد . جای همه دوستان همیشه توی سفر خالی است.

Tuesday, July 5, 2011

تفاوت های فرهنگی

بیرون فروشگاه منتظرم مامک خرید کنه و بر گرده. یه ماشین میاد پارک میکنه نزدیک ورودی فروشگاه. یه پیر مرد و پیرزن نزدیک ۸۰ ساله توش نشستن. پیرمرد از پشت فرمون بلند میشه و در حالیکه ( به سختی ) قدم میزنه میره به سمت صندوق عقب ماشین و از توی اون دو تا ساک مخصوص خرید بر میداره که مجبور نشه کیسه یا پاکت از فروشنده بگیره و محیط زیست رو آلوده کنه !
...
یعنی احساس مسولیت توی دهه های آخر عمر! یعنی مسولیت پذیری برای دنیایی که مهلت زیادی برای زندگی توش نداره.
یعنی ...
بهتره مقایسه نکنیم

Wednesday, June 29, 2011

فلاش بک در یک پاراگراف

مشغول کارم که تا فردا تمومش کنم چون مرخصی ام شروع میشه آخر این هفته و میخوام کار نیمه کاره نداشته باشم و با دلی آرام و قلبی مطمین برم کانو سواری !. به سه- چهار تا چیز دیگه هم فکر میکنم . البته نه هم زمان - چون ذهنم مالتی تسک نیست که - خلاصه این میونه یاد مدیر مدرسه راهنمایی مون میفتم !! حالا چرا؟ خودم هم نمیدونم . بعد یادم میاد که پسرش ۲ سال از ما کوچیک تر بود و توی همون مدرسه بود و بعدشم هم باش هم دبیرستانی شدم . بعد فکر میکنم ببین الان چیکار داره میکنه ! گوگل اش میکنم و رد اش رو میگیرم تو هیت مدیره فلان شرکت تو تهران. نشونه دیگه ای که گوگل داده از یه صفحه توی فیس بوک است که مربوط میشه به دبیرستان ما. میرم توش و نگاه میکنم چند تا کامنت هست در مورد دبیر های اون زمان و ناظم عصبی و بد خلقی که دست به سیلی زدنش هم خوب بود .
نوشته بود بعضی ها شون فوت شدن و باقیشون هم خیلی پیر شدن و فرتوت از جمله همون ناظم بد اخلاق ... آخه از سالی که من دیپلم گرفتم ۲۲ سال گذشته. دلم میگیره و دوباره بر میگردم سر کار .
ولی قبلش این چند خط رو مینویسم و میچسبونم اینجا

Monday, June 27, 2011

تولدت مبارک


بچه ها امروز هفتم تیر تولد فروغ است. از اونجایی که فروغ همیشه تولد همه رو یادش هست و برای قدر دانی از این همه محبتی که داره و اینکه گرانیگاه دوستی های ما چند نفر بوده و هست به نمایندگی همه شما تولدش رو تبریک میگم.
All the best :)

Friday, June 17, 2011

چند سطر از زندگی در اینور آب

سال گذشته برای تعمیر سیستم گرمایی خانه به شرکت سرویس دهنده زنگ زدم. ساعتی بعد مردی خسته و بسیار مودب پشت در بود. بی حرفی مشغول کارش شد و من هم کنارش ماندم که اگر کمکی لازم شود، باشم. با هم به انگلیسی هم کلام شدیم و کم کم صحبت که گل انداخت فهمیدم افغانی است. گل از گل هردومان شکفت و ادامه گپ و گفت به فارسی ( یا به قول افغان ها دری ) ادامه یافت. اهل شعر بود و ادبیات. با حسرت از دهه ۷۰ میلادی در افغانستان تعریف کرد و آرامشی که برای همیشه رخت بر بست. از شاعران ایران بیش از همه دلبسته فروغ بود. چند بیتی هم از حفظ داشت. کارش که انجام شد برایش چای و باقلوای یزدی آوردم. وقتش تنگ بود. تشکر کرد و خدا حافظی و رفت.
اینجا سرزمین عجیبی است. هر کس تکه ای از سرزمین و فرهنگ سرزمین و منطقه خودش را گذشته گوشه قلبش و آورده اینجا. گاهی که این تکه ها مانند پازل کنار هم مچ میشوند حس غریبی به آدم دست میدهد. خوشی ها و ناخوشی های مشابه را میبینی و بر عکس آنچه در ایران بود به جای برجسته کردن تفاوت ها و فاصله گرفتن، زوم میکنی روی تشابه ها و اشتراکات و برداشتن فاصله ها.
...

Thursday, June 16, 2011

اندر احوالات مهاجرت در میان سالی

توی این سه سال و اندی که اینجا هستم ۷-۸ بار خواب دیدم که دانش آموز دبیرستانی سال آخر هستم ( البته در همین سن الان !! ) و آخر سال شده و زمان امتحان و من از درس هایی که باید امتحان بدم هیچی نخوندم و خلاصه ذهنم کلن پاک پاک است از درس ها. خلاصه دلهره عجیبی توی دلم میفته و وقتی از خواب میپرم خدا رو شکر میکنم که همش خواب بود. امروز داشتم جریان این خواب رو برای همکارم که اونم مهاجر است و ۴-۵ ساله که از یکی از کشور های اروپای خاوری اومده اینجا تعریف میکردم. خندید و گفت:شاید باورت نشه ولی منم این خواب رو میبینم به دفعات از وقتی اومدم اینجا. بعد اضافه کرد: لابد به خاطر اینه که ما اومدیم اینجا و همه چیز رو دوباره از اول آغاز کردیم و توی نا خود آگاه ذهن مون شدیم شبیه یه آدمی که باید دوباره امتحان بده تازه دیپلم بگیره. دیدم پر بیراه هم نمیگه.

Tuesday, June 14, 2011

جهت خالی نبودن عریضه

اینطور نباشد که که در ذهن شما یاران قدیم این توهم ایجاد شود که ما اینجا حضور نداریم و این حرف ها... ما با دلی آرام و قلبی مطمین در خدمت دوستان هستیم و خواهیم بود اگر این کار های های روز مره مجالی دهد. یواشکی هم می آییم و سر و گوش آب میدهیم بینیم دوستان چه کرده اند و چه گفته اند. تابستان اینجا همین پنج روز و شش باشد و معمولن هم رسیدنش تاخیر دارد و هزار کار نکرده و راه نرفته و البته خرج نکرده ! سر بگردانی هم تمام است و قطار پاییز بدون تاخیر سر وقت میرسد و همه میخزیم به کنج گرم خانه.
راستی خواستم بپرسم این وبلاگ قرار است محفلی باشد یا میشود پابلیک اش کرد و لینک داد و همخوان کرد تا سایرین و به ویژه نسل جوان بخوانند و پند و عبرت گیرند ؟ :) البته نظر همه محترم است ولی حق وتو برای فروغ که بانی امر است مقام عظمای ادمین، محفوظ.
تا دوباره ی نزدیک، بدرود

Saturday, June 4, 2011

از روزگار

فرصتی که پیش میاد و با فامیل و به ویژه پدر ویدئو چت میکنم یه حس دوگانه برام پیش میاد. از یه سو از دیدنشون خوش حال میشم و از سوی دیگه مو های سپید و صورت های خسته از روزگار شون رو که میبینم دلم میگیره.
میدونم گردش روزگار رو نمیشه نگه داشت و پیری گریبان همه رو میگیره ولی برای روزگاری که به سختی براشون گذشته متأثر میشم. یاد سختی های زندگی و روزگار گذشته می افتم. شب های انقلاب و جنگ و آژیر قرمز و ... و اینکه پدر و مادر ها چطور ما رو از این همه بحران های بی پایان و سریالی رد کردند و رسوندن به اینجا که الان هستیم و هستند .از اینکه میلیون ها آدم مثل اون ها توی اون سرزمین یک عمر کار کردن و دویدن و نه از زمان جوانی و میان سالی شون چیز زیادی دیدن و نه حالا که گرد پیری بر صورتشون نشسته. و این سیکل همینطور برای همه نسل ها از جمله نسل خود ما تکرار میشه.
پدرم همیشه از پدرش نقل قول میکرد که من نفهمیدم چی شد یهو همه به من گفتن پیرمرد

Monday, May 30, 2011

Bucket List

جمعه شب اینجا کنسرت سیما بینا بود تو یه سالن خیلی شیک و مدرن. از وقتی ماشین رو همون حوالی پارک کردم هم وطنان عزیز رو میشد دید که شیک و پیک و جینگیل مستان اومدن برای کنسرت . تو این شهر که اصولا آدم ها خیلی در بند سر و ظاهر نیستن و بیشتر به راحتی لباس اهمیت میدن تا زیبایش، یه گروه ایرانی به ویژه اگر برای کنسرت اومده باشن و به ویژه تر اگر خانم باشن از روی سر و لباس شون کاملن به چشم میاد. خلاصه رفتیم تو و پیش از آغاز برنامه یه آقایی اومد برنامه رو معرفی کرد و خوش آمد گفت و آخرش هم یاد آوری کرد که لطفن مبایل هاتون رو خاموش کنید و عکس با فلاش نگیرید و در ضمن چون صندلی های هم کف پر نشده اگر از بالکن کسی دوست داره میتونه بیاد پایین . عکس گرفتن و برق فلاش که از وقتی این آقا رفت آغاز شد و تا آخر برنامه ادامه داشت. دوستان بالکن هم که صبر کردن تا خوندن سیما بینا آغاز بشه بعد هلک هلک بیان پایین ! بگذریم
ولی وقتی سیما بینا داشت میخوند با اون عشوه ها و ناز و ادای با نمکی که داره ( از نظر من البته ) همش یاد بچه گی خودم بودم . کلاس اول یا دوم دبستان که بودم سیما بینا یه خواننده نسبتن جوون و ظریف و زیبا بود که من تو دنیای بچگی خیلی دوستش داشتم . زیاد هم توی تلویزیون اون زمان ازش آهنگ پخش نمیشد . یه آهنگی داشت که با لهجه خراسانی میخوند : تراشیدن مارو قلیون بسازن دلبر ... برای من ۷ - ۸ ساله اینکه دو تا درخت سبز رو ببری و بتراشی و قلیون بسازی که همیشه آتیش روی سرشون باشه خیلی کار درد ناکی محسوب میشد ( هواداری از محیط زیست به صورت نا آگاهانه ) خلاصه وقتی تلویزیون این آهنگ اش رو پخش .میکرد من دیگه آخر کیفم بود
بعد که دیگه انقلاب شد و همه خواننده ها رفتن لس آنجلس خبری نبود این سیما بینا تا زمانی که دیگه من دانشجو بودم و یه کاست اش که تو یه کنسرت زنانه خونده بود به دستم رسید و برام خیلی خوش آیند بود. ولی باز چندین سال گذشت تا اینکه رفت خرج از کشور کنسرت داد و عکس هاش رو با اون لباس های زیبا و رنگارنگ محلی تو اینترنت دیدم . و دوباره سال ها گذشت تا جمعه پیش که اجراش رو از نزدیک دیدم . یعنی کلن حدود ۳۵ سال از وقتی که آهنگ هاشو توی تلویزیون میدیدم تا زمانی که اجرای زنده اش رو دیدم طول کشید!
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم بهای جبر جغرافیایی که به ما تحمیل شده رو داریم با روز های عمرمون میدیم. یعنی برای رسیدن به خواسته های خیلی خیلی ساده و پیش پا افتاده روز های پر ارزش عمر رو میدیم و یه وقت نگاه میکنیم که دیگه از این ذخیره چیز زیادی نمونده و ما هنوز کلی چیز توی باکت لیست مون تیک نخورده باقی مونده .

Sunday, May 29, 2011

بعضی روز ها خیلی دلم تنگ میشه برای ایران . انقدر که خیلی شب ها خواب خیابون های تهران رو میبینم ولی نکته دردناک و جالبش اینه که توی بیشتر خواب ها که از خیابون های تهران میبینم همیشه نیرو های امنیتی باتوم به دست حاضر هستند ! و مشغول گرفتن و بردن آدم ها . میبینی تو رو خدا ذهن خراب ما رو ؟ از پس ۱۵۰۰۰ کیلومتر راه اینا حضورشون رو حتا توی خواب و رویا های من هم اعلام میکنن و از اینکه توی دنیای خواب بتونم توی خیابون های شهری که دلم براش تنگ شده با خیال آسوده قدم بزنم جلو گیری میکنن. نمیدونم شایدم از نشانه های ادیکشن به خوندن خبر های بد است . شایدم از اینجا که ما هستیم اینجوری به نظر میاد . میدونم که زندگی همچنان در جریانه اونجا و ملت همونجوری که من بودم دارن زندگیشون رو میکنن . خونه و ماشین شون رو عوض میکنن. مسافرت میرن، مهمونی میرن، ازدواج میکنن، طلاق میگیرن، بچه دار میشن و با هم دیگه غر غر های روزانه شون رو ادامه میدن، از گرانی مینالن ، از خوشی و ناخوشی شون گپ میزنن و ... ولی من که ۳ سال پیش از توی اون قطار پیاده شدم و سوار یه قطار دیگه شدم دارم برای خودم یه تصویر اغراق شده و دور او واقیعت میسازم که مبتنی بر دو چیز است: یک تجربه زندگی ۳۸ ساله توی ایران و دو، خبر های ناگواری که هر روز به دستم میرسه از مدیا یا از طریق گفتگو با آدم هایی که از نزدیک میشناسمشون. و از اونجایی که هر کدوم از این عوامل تنها یک بخش محدود و کوچیک حقیقت رو شامل میشه، تصویری هم که من میسازم نمیتونه با حقیقت جاری تطابق خوبی داشته باشه. البته چاشنی نوستالژی هم در اعوجاج تصویر بی تاثیر نیست !
قرار شد اینجا یه چیز های بنویسیم از گذشته و از امروز. از روزمرگی که اسمش زندگی است.
...
نزدیک تابستون هوای اینجا شبیه شمال میشه تا طولانی بودن زمستون سمج رو فراموش کنی و یادت بره که شب های منهای ۲۵ درجه چه حالی داشت . خونه ما یه جایی است از مرکز شهر دور و اطرافمون خیابون هایی هست بیشتر شبیه جاده های بین شهری، که از بین بیشه و و جنگل و مزرعه میگذره . این وقت سال وقتی دارم میرونم به سمت محل کار حس سفر به من دست میگه . بوی رطوبت و علف و درخت تو هوا موج میزنه و من پنجره ها رو میدم پایین تا ریه هام رو از این هوا پر کنم و فرض کنم که دارم میرم سفر به جای سر کار!! راستی یه رستوران ایرانی هم این دور و بر داریم که ترکیب این بویی که توصیف اش رو کردم با بوی کباب ایرانی که اطراف رستوران میاد درست خاطرات شمال و رستوران های بین راه شمال رو برام زنده میکنه. یه فرق عمده ما آدم هایی که تو بزرگسالی مهاجر شدیم با آدم هایی که اینجا بزرگ شدن همینه که از زیبایی های اینجا یا خاطره نداریم یا سعی میکنیم که خاطره های خودمون رو یه جوری مشابه سازی کنیم . ( بهتره بگم دست کم من اینطوری فکر میکنم ) ولی اونها خاطره دارن. خاطره عامل مهمیه تو زندگی . میشه دست کم بین روز مرگی ها ازش یه زنگ تفریح ساخت.